|
دستور گام به گام
1.اسم عام و اسم خاص 2.اسم ذات و اسم معنی 3.معرفه و نکره 4.مفرد و جمع 5.مفرد و مرکب 6.جامد و مشتق 7.مترادف ، متضاد و متشابه 8.حالات اسم 9.اقسام اضافه 10. اضافه و صفت و مصغر 11.فعل 12.قید 13.اقسام مصدر 14.صفت فاعلی 15.ترکیب صفت فاعلی 16.صفت مفعولی 17.صفت تفضیلی 18.صفت نسبی 19.صفات ترکیبی 20.صفت سماعی و قیاسی 21.تعدد صفت و موصوف 22.تقدیم صفت بر مضاف الیه 23.حرف ربط - بخش اول 24.حرف ربط - بخش دوم 25.حرف اضافه - بخش اول 26.حرف اضافه - بخش دوم 27.حرف اضافه - بخش سوم |
|
عروض به زبان ساده
|
آمار امروز :
آمار دیروز :
آمار این ماه :
آمار ماه قبل :


به دلیل عظمت جای گاه مولوی در عرصه ی فکر و هنر
ایرانی – اسلامی و اهمیت جهان بینی خاص او، بررسی و تحلیل مقام زن در
اندیشه ی وی موضوعی قابل شمرده می شود. شخصیتی چنین موًثر و بنیان گذار در
عرصه ی دانش بشری کم نظیر است. مرتبه ی استادی مولانا پیش از مقام شاعری
اوست و در واقع مولانا اول صاحب نظر است و دوم شاعر. بنابراین نگاه ویژ ه
ای که به جهان و انسان دارد نیز قابل اهمیت است. با توجه به کلمات شفاف و
رسای مولانا مخصوصاً در مثنوی واضح است که در نزد او زنان بهره ی درخوری
از کمال ندارند و ارزیابی او از آن ها کاملاً منفی است. اما برای پی بردن
به نظرات و عقاید مولانا در مورد زنان نمی توان تنها بر بنیان ظواهر،
حکایات و تمثیلات حکم راند که در این صورت داوری آگاهانه نخواهد بود . اگر
به این نکته یقین داشته باشیم که گردآوری مطالب مثنوی جوششی – الهامی بوده
است و نه تاًلیفی ، لذا روح و رنگ و گفتار مثنوی تناسب با نوع حال و نگرش
آن زمان گوینده دارد و گرایشها و نگرشها در هر زمان خواسته و ناخواسته
بر اثر موًثربوده اند . این که بر پایه ی ظواهر الفاظ قضاوت کرده و در جای
مولانا سخن گفت قابل تاًمل است. مولانا هرگز خود را اسیر بندهای دست و پا
گیر الفاظ و قیود کلام نکرده است. شخصیت های بیشتر حکایات او تخیلی بوده و
حقیقی نیستند و آن چه مقصود نهایی است نتیجه ی اخلاقی – عرفانی است که از
داستان حاصل می شود.
گر حدیثت کج بود معنیت راست آن کجی لفظ مقبول خداست
اگر به این باور یقین داشته باشیم که اندیشه ها و افکار ما تناسب تنگا تنگی با زمانه دارد و در ظرف اجتماعی که در آن زندگی می کنیم شکل می گیرد، بزرگان هم از این قاعده مستثنی نبوده اند. آن ها نیز فرزندان زمانه ی خود بودند و اگرچه از سطح اجتماع خود بالاتر آمده و پاک تر می دیدند، اما رنگ و بوی روزگار خود را داشتند. آرای ما با تلقی ها و رسوم زمانه ی ما بی ربط نیست و شئون گوناگون اجتماعی که در آن زندگی می کنیم، بر نظرات ما اثر می گذارد، چنان که در آثار مولانا نمونه های بسیاری می بینیم. حتی دانشمندانی چون ملاصدرا و ملا هادی سبزواری نیز نظری این گونه داشته و زنان را در زمره ی حیوانات آورده اند که برای نکاح شایسته اند ، یا بسیاری از شاعران و دانشمندان و سخنوران دیگر که این گونه فکر می کرده اند. امروزه که زنان در هر عرصه پا گذاشته و توانایی خود را به اثبات رسانیده اند، ایده ی گذشتگان که زنان فرع بر مردانند و برای ایشان خلقت یافته اند پذیرفته نیست. البته باید اذعان داشت یکی از علل عدم بروز قابلیت های زنان در اعصار گذشته ممنوعیت و محدودیتی بود که از جانب مردان بر ایشان تحمیل می شد.
در نزد مولانا روح زن و مرد بر نمی دارد، زنی و مردی از عوارض روح اند. او روح را از مرد و زن برتر می داند.
لیک از تانیث جان را باک نیست روح را با مرد و زن اشراک نیست
از مونث وز مذکر برتر است این نه آن جان است کز خشک و تر است
این نه آن جان است کافزاید ز نان یا گهی باشد چنین گاهی چنان
مولانا
معتقد است که زن در کنار سیم و زر از جاذبه های نیرومند طبیعت بشر است که
خداوند آفریده و در آزمونی سخت، مرد را در معرض این جاذبه قرار داده است .
او در این آزمون، گاه مجذوب خواسته های زمینی می شود که زن مصداق بارز آن
است، گاه نور آسمانی جانش را می رباید و در این کشاکش پرتلاطم، کشتی وجودش
را خود به سوی نجات یا نابودی نهایی می پیماید:
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
اینسو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی دراین گرداب ها
این مقاله بر آن است با نگاهی اجمالی و با تاكید بر وجوه تشابه، مقوله مرگ را به طور تطبیقی در نهجالبلاغه علی(ع) و مثنوی معنوی مولوی مورد بررسی و ارزیابی قرار دهد.
مولوی نیز، در خیل بیشمار عالمان و فرزانگانی قرار میگیرد كه از خوان گسترده دانایی، دارایی و پارسایی علی(ع) بهویژه نهجالبلاغه بهره كافی و وافی برده است.
اگر چه رویكرد محوری نهجالبلاغه و مثنوی معنوی متفاوت به نظر میرسد اما وجوه تشابه قابل توجهی نیز به چشم میخورد كه دربرگیرنده دیدگاههای مشترك و مشابه این دو بزرگ در مواجهه با مقوله مرگ است. ما در این مقال سعی خواهیم كرد به ذكر پارهای از این مشابهتها به صورت موضوعی بپردازیم.
امام علی(ع) در چند فراز نهجالبلاغه تصویری كلی و مجرد از مرگ میپردازد و پدیده مرگ را فینفسه، حامل پارهای از ویژگیهای گریزناپذیر معرفی میكند. امری كه در مثنوی معنوی، نیز دیده میشود مثلا در خطبه(221) میخوانیم: مرگ ویرانگر لذتهای شما و تیرهكننده خواهشهای نفسانی شماست. اما در عین حال، و به طور مصداقی مواجهه دنیاپرستان و پرهیزگاران را با مرگ متفاوت توصیف میكند.
شوق مرگ
امام علی(ع) هر گاه كه از جهاد و شهادت در راه خدا سخن میگوید بیتابانه و مشتاقانه آرزومند آن است كه مرگ را در آغوش بكشد حتی یاران و لشكریانش را نیز برای گام نهادن در این طریق و انتخاب مرگ با عزت تهییج و تشویق میكند.ابتدا این شور و اشتیاق را در زبان حال و قال امام به نظاره مینشینیم و سپس به سخنان او در خطاب به یاران و همراهانش میپردازیم.
در خطبه (5) نهجالبلاغه، علی(ع) در خطاب به آندسته از مسلمانان كه علت سكوت امام(ع) را در برابر انحراف سقیفه، به خاطر ترس از مرگ میپنداشتند فرمودند: چه دورند از حقیقت؛ آیا پس از آن همه جانبازی در عرصه پیكار، از مرگ میترسم؟ بهخدا سوگند دلبستگی پسر ابوطالب به مرگ از دلبستگی كودك به پستان مادر بیشتر است.
در خطبه (122)، آنجا كه به هنگام نبرد در جنگ صفین خطاب به سربازانش سخن میگوید پس از آنكه مرگ را فرجام همه آدمیان قلمداد میكند و گرامیترین مرگها را كشتهشدن در راه خدا معرفی میكند، احساس خود را برای مرگ در راه خدا اینچنین بیان میكند: سوگند به كسی كه جان پسر ابوطالب در دست اوست كه تحمل هزار ضربت شمشیر بر من آسانتر است كه از مردن در بستر.
در نامه(23) نهجالبلاغه، اما آن هنگام كه در آستانه شهادت قرار میگیرد، مرگ را مهمانی ناخوانده و نامبارك نمیداند كه به ناگاه بر او تاختن آورده است بلكه همواره خود را آماده و تشنه مرگ یافته است:
به
خدا سوگند چون بمیرم، چیزی كه آن را ناخوش دارم، به سراغم نخواهد آمد یا
كسی كه دیدارش را نخواسته باشم بر من آشكار نخواهد شد. من همانند تشنهای
هستم كه به طلب آب میرود و آب مییابد. آنچه برای خداوند است برای نیكان
بهتر است.
در خطبه(51) پس از آنكه شامیان آب را بر امام و یاران او
بستند، امام(ع)، ضمن آنكه، سپاهیانش را برای جنگی سلحشورانه برمیانگیزد
تعبیر لطیفی از مرگ و زندگی حقیقی را بیان میفرماید:اگر مقهور شوید
زندگیتان مرگ است و اگر پیروز شوید،
مرگتان زندگی است.
مولوی
نیز در مثنوی، با التفات به نگره عرفانی، بیباك و دستافشان برای مرگ
بیتابی میكند، چه اینكه در پی آن، معشوق ازلی و ابدی را فراتر از حال و
مقام عارفانه، برای همیشه در كنار خود و با خود خواهد یافت.
به طور كلی میتوان علل نگاه شوقآمیز مولوی را به مرگ در نسبتهای زیر دستهبندی كرد:
مرگ ارتقاء از درجه ادنی به مرتبه اعلاست:
مرگ كاین جمله از او در وحشتاند
میكنند این قوم بروی ریشخند
مرگ عروج از جهان فرودین به بهشت موعد است:
ای اجل، وی ترك غارت ساز ده
هرچه بردی زین شكوران، بازده
وارهد، ایشان بنپذیرند آن
زان كه منعم گشتهاند از رخت جان
مرگ رهایی روح از زندان طبیعت و وصول به اوج نیكبختی است:
و آنكه ایشان را شكر باشد اجل
چون نظرشان مست باشد در دول
تلخ نبود پیش ایشان مرگ تن
چون روند از چاه و زندان در چمن
نقد ادبی از این حیث که متضمن معرفت است ، امری است که از جهت اجتماعی و نفسانی و زیبایی درخور ملاحظه است ، ناچار با بسیاری از مباحث جامعه شناسی و روان شناسی و زیباشناسی ارتباط دارد و از این حیث تابع اصول و موازین بعضی از علوم می باشد . حتی از این جهت که فایده و نتیجه ی نقد ، به دست آوردن موازین و قواعد کلی برای آثار ادبی است آن را می توان مثل علم منطق و علم اخلاق به قول ووندت یک نوع علم دستوری SCIENCE NORMATIVE خواند . بنابراین نقد نه علم مستقلی است و نه منحصراً جنبه ی علمی دارد بلکه آن را می توان فنی یا به عبارت بهتر صناعتی دانست که بر روش ها و طریقه های علمی متکی می باشد .
در حقیقت ، بعضی نقد ادبی را صناعت دانسته اند . صناعت چنانکه حکماء گفته اند ، عبارت است از این که درباره ی بعضی امور از طریق حس و تجربه ، نظر کلی و واحدی که بر تمام موارد مشابه قابل تطبیق باشد استنباط و استنتاج نمایند . پس صناعت معرفتی است که می تواند تجارب مکتسب را در موارد لازم و مشابه به کار بندد و از آن استفاده کند .
فی المثل طب چنان که ارسطو می گوید ، آن جا که از امراض و علل آن ها گفت و گو می کند علم است و آنجا که برای دفع امراض به وسیله ی طبیب به کار می رود صناعت محسوب است . نقد ادبی نیز همین حال را دارد ، زیرا آن جا که مقصود از آن تحلیل عناصر و اجزاء نفسانی و علل و محرکات داخلی و خارجی نویسنده و شاعر است علم است . و البته جزئی از علوم روان - شناسی و جامعه شناسی است . اما آن جا که منتقد می خواهد معرفت عناصر و اجزاء و احوال و اوصاف آثار ادبی را بر موارد مشابه تطبیق نماید و نتیجه ی کلی و عمومی به دست آورد ، نقد ادبی مثل طب ، صناعتی بیش نیست . آن چه ادبا و راویان گذشته در باب علم شعر و علم ادب گفته اند ، در واقع مراد آنها همین جنبه ی صناعی شعر و ادب بوده است نه آن که شعر و ادب را مثل هندسه و نجوم و هیئت در ردیف علوم شمرده باشند .
از جاحظ نقل کرده اند که گفت : علم شعر را نزد اصمعی طلب کردم او را چنان یافتم که از شعر جز غریب آن را نیک نداند . به اخفش روی آوردم دیدم که او جز در اعراب شعر دست ندارد . روی به ابی عبیده آوردم او نیز از شعر جز آن چه مربوط به اخبار و یا متعلق به ایام و انساب بود چیزی نمی دانست و آنچه را از علم شعر می خواستم جز نزد ادبای کاتب همچون حسن بن وهب و محمد بن عبدالملک الزیات نیافتم .
بقیه در ادامه ی نوشتار ...

یوهان وُلفگانگ فون گوته در یادداشتها و رسالههایى که براى درک بهتر «دیوان غربى – شرقى» بر این اثر جاودانه نوشته است، مبحثى نیز درباره ترجمه و انواع آن دارد که در آن بیشتر بهترجمه آثار ادبى، بهویژه آثار منظوم، توجه داشته است. وى ترجمه آثار ادبى را بهسه نوع تقسیم میکند.
در نوع اول، مترجم مىکوشد تا ما را در محدوده فهم و ادراک فرهنگیمان با محیط بیرون از این محدوده آشنا کند. براى این نوع ترجمه انتخاب نثرى ساده و روشن بهترین روش است زیرا سخن منثور با خنثى کردن همه ویژگیهاى صنعت شاعرى و حتى با کاستن از وجد و حال شاعرانه و آوردن آن بهسطح فهم همگانى، زمینه آشنایى اولیه با آثار ادبى فرهنگهاى دیگر را فراهم مىآورد و از این طریق بهترین خدمت را در حق ما انجام مىدهد. این نوع ترجمه ما را در میانه فرهنگ مألوف و مأنوس ملّیمان با ادبیات بیگانه و آثار فرهنگى ارزشمند و بىنظیر سرزمینهاى دیگر آشنا مىکند و در عین حال ما را چنان غافلگیر مىسازد و بهشگفت وامىدارد که بىآنکه بدانیم چه بر ما گذشته است، نه تنها احساس خوشى بهما دست مىدهد، بلکه از قِبَلِ آن سود معنوى نیز نصیبمان مىشود. این چنین تأثیرى را ترجمه آلمانى مارتین لوتر از کتاب مقدس مسیحیان همواره بر خوانندگان خواهد گذاشت. گوته بر این باور است که اگر حماسه نیبلونگن نیز از همان آغاز بهصورت نثرى خوب و روان ترجمه و منتشر مىشد و در دسترس همگان قرار مىگرفت، هم نفوذ و تأثیر آن در میان مردم بیشتر مىبود و از آن سود بیشترى بهما مىرسید و هم مىتوانست معناى بىنظیر، پر اهمیت، شگفت و غریب زندگى سلحشوران و صلابت سرودهاى حماسى قرن 12 میلادى را با توانایى تمام بهما منتقل کند.
در نوع دوم، با اینکه مترجم خود را در وضعیت و حال و هواى فرهنگى خارجى قرار مىدهد تا از این طریق معناى بیگانه با فرهنگ خودى را دریابد. ولى بههنگام بازآفرینى متن، مىکوشد که همه دریافتههاى خود را در محدوده فرهنگ خودى بهتصویر کشد. گوته این نوع ترجمه را سبک «تقلیدى - تعویضى» مىنامد و انجام آن را در توان انسانهاى ظریف و زیرک و باذوق مىداند. فرانسویان در این کار استادند و این نوع ترجمه را بیشتر براى برگردان آثار منظوم بهخدمت مىگیرند. آنان نه تنها براى افکار و حالات درونى انسانها و اشیاء گوناگون، معنایی و معادلی مناسب مىآفرینند، بلکه براى نام هر «میوهی غریبى»، چنان جایگزینى مىیابند که گویى همیشه در سرزمینشان مىروییده است.
گوته نوع سوم را آخرین و بالاترین و کاملترین نوع ترجمه مىنامد که در آن مترجم تمام تلاش و توانایى خود را بهکار مىگیرد تا متن ترجمهاش همسان و همذاتِ با متن اصلى شود و در واقع اصل بهبدل تغییر نکند، بلکه بهجاى آن نشیند. مترجم در این حالت چنان در بطنِ فرهنگىِ متن فرو مىرود و با آن همسانى و همزبانى ایجاد مىکند که شاید بتوان گفت که اصالت فرهنگ ملّى خود را کمابیش رها مىکند و آخر کار متن سومى آفریده مىشود که البته موافق ذوق و مذاق همگان نیست و فهم و دریافت آن مستلزم سطح آموزشى - فرهنگى بالایى است. گوته اغلب ترجمههاى محقق و مترجم اتریشى، یوزف فُن هامر - پورگشتال را از شاهکارهاى منظوم ادب فارسى در زمره این نوع ترجمه بهشمار مىآورد و براى مثال از ترجمه ابیاتى از شاهنامه فردوسى یاد مىکند که هامر در «مجله یافتههاى شرق» منتشر کرده بود. ولى در عین حال توصیه مىکند که در ابتدا بهتر خواهد بود که آثارى چون شاهنامه و منظومهها و مثنوىهاى نظامى گنجهاى بهنثرى رسا و روان ترجمه شوند تا ما نخست با مطالعه داستانها و افسانهها و اسطورهاى شرقى بهطور کلى با آنها خو کنیم و اُنس و الفت گیریم و رفته رفته با خلق و خو و طرز فکر شرقیان آشنا شویم. سپس زمان آن فراخواهد رسید که ترجمههاى منظومى از نوع دوم و در نهایت «ترجمهاى بین سطرى» (Interlinear) از نوع سوم در دسترس علاقهمندان قرار گیرد.
البته در اینجا شاید بی فایده نبود که نظرات گوته دربارهی مولانا را نیز بازگو می کردم؛ چرا که او در «یادداشتها و رسالههایى براى درک بهتر دیوان غربى – شرقى»، برداشت های خود را از شخصیت و شعر هفت سراینده نامدار پارسی زبان نیز بهدست داده است: فردوسی، انوری، نظامی، جلال الدین رومی، سعدی، حافظ و جامی. اما از آنجا که آگاهی های او و همعصرانش، حداقل، از مولانا کم و ناقص بوده است، یادداشتهای او – گذشته از یک دو نکته جالب و جدل انگیز- از حدّ اشارات تاریخی فراتر نمی رود. ناگزیر برای امروزیان چنان دندانگیر نیست و من با همین اشاره از آن می گذرم.
* * *

«نشر و کتابخوانی در کابوس من»
وضعیتی که امروز از این طرف دنیا در صحنهی نشر و کتابخوانی در ایران میبینم، برایم کیفیت کابوس دارد؛ چون باور نمیکنم که فرهنگ یک جامعهی شرقی متحول دچار چنین ولنگاری و رخوتی شده باشد و خود را به پوچترین سرگرمیهای عوام غربی سپرده باشد. امروز در هر کشور غربی، دو ملت موجود است؛ یکی ملت خور و خواب و خشم و شهوت که خانمی مثل رولینگ (J. K. Rowling) - نویسندهی کتابهای جادو جمبلی «هری پاتر» (Harry Potter) - را میلیاردر میکند و در حدود نودوپنج درصد کل جمعیت را تشکیل میدهد، و دیگری ملت خرد و اندیشه و هنر و آرمانهای انسانی که در حدود پنجدرصد جمعیت است و در میانش یک میلیونر هم پیدا نمیشود؛ اما همچنان در حفظ حیات فرهنگی جامعهی خود میکوشد و فراموش نمیکند که راه «انسان تاریخی» را در پیش دارد و باید نگهدارنده و افزایندهی میراث فکری او باشد و یک قدم از خط او بیرون نگذارد و هرگز یک قدم به عقب برنگردد. این ملت پنجدرصدی در کنار چیزهای دیگر ادبیاتی دارد که «جهانی» است و با زمان پیش میرود و نو میشود؛ اما دنبالهی ادبیات ماندگار جامعه است و در مقابل «سرگرمیهای مکتوب» آن ملت نودوپنجدرصدی، «ادبیات» شمرده میشود. هر دو ملت از این واقعیت آگاهاند و به راه خود میروند و «هری پاترنویسها» این شعور را دارند که اگر کتابهاشان میلیونها نسخه فروش میرود و به تمام زبانهای معتبر و نامعتبر جهان ترجمه میشود، باد به غبغب نیاندازند و خود را «ادبیاتآفرین» نشمارند.
در میان ادیبان این ملت پنجدرصدی ممکن است شاعری باشد که کتابهای
او در پانصد یا هزار نسخه، آن هم معمولا با کمک مالی «شورای هنر»، منتشر
شود؛ اما آکادمی سوئد او را شایستهی دریافت جایزهی نوبل تشخیص بدهد. به
عبارت دیگر، در غرب، حساب «ادبیات» از حساب «سرگرمی مکتوب» یا «سرگرمیات»
جداست، و آنها که ادبیات میآفرینند، در نزد روشنفکران و دانشگاهیان و
منتقدان آن ملت پنجدرصدی به شناخت درآمدهاند و جواز ورود به «سرای
ادبیات» گرفتهاند و به همین اعتباری که یافتهاند، خرسندند. به همین
ترتیب، نویسندگان و شاعران این ملت پنجدرصدی برای چاپ و انتشار آثار خود
ناشرانی دارند که به قصد میلیونر شدن به میدان نیامدهاند و افتخار
میکنند که با درآمد ناچیزی که دارند، ناشر آثار ادیبان و نویسندگان و
شاعران و منتقدان اصیل آن ملت پنجدرصدیاند. اما با تجربهای که من در دو
سه دههی اخیر داشتهام، به نظر میرسد که در ایران ناشرانی که خود اهل
ادب و فرهنگ بودند و برای ملت پنجدرصدی کتاب منتشر میکردند، در شرایط
جدید یا ورشکست شدهاند و رفتهاند، یا ماندهاند و همرنگ جماعت
نودوپنجدرصدی شدهاند. اگر کتابی مینویسی که خواندنش سرگرمی است و فکر
کردن نمیخواهد، یا میتواند احساسات سیاسی طبقهی شبه بورژوازی جامعه را،
نه با آگاهانیدن، بلکه با شعار دادن، ارضا کند و در یک سال پنج تا ده بار
تجدید چاپ شود، ناشرانی که آنرا چاپ و منتشر کنند، بسیارند، و اگر
قلمزنی هستی که دلت میخواهد اسم چاپی خود را روی جلد کتابی ببینی، مهم
نیست که تا هنر نویسندگی صد سال فاصله داری، هر چه نوشتهای، بردار و ببر
به «بازار کتاب چاپزنی» و هزینهی تایپ و چاپ و کاغذ و صحافی و پخش
آنرا، به اضافهی مبلغی برای خدمات ناشر، بپرداز و برو و مطمئن باش که
کتابت به زودی در پشت شیشهی کتابفروشیها ظاهر خواهد شد؛ اما دیگر منتظر
نباش که آن ناشر تو را صدا کند و از محل فروش کتابی که خود چاپ کردهای،
مبلغی به تو باز بپردازد. او ناشری نیست که بداند چه چیز چاپ میکند و تو
هم نویسندهای نیستی که بدانی چه نوشتهای.
چنین ناشرانی برای بخشی از قلمزنان آن ملت نودوپنجدرصدی در همه
جای دنیا، از جمله در انگلستان که من در گوشهای از آن سیوچهار سال از
عمرم را گذراندهام، پیدا میشوند. اما هنوز هم در دورهای که حسابدارهای
قسمنخورده سیاستمدار شدهاند و پول معیار همه چیز شده است، باز هم در
غرب ناشرانی هستند که اگر کسی مثل «رولینگ» آخرین و بهترین داستان از
رشتهی داستانهای «هری پاتر» خود را پیش آنها ببرد، آنها با اینکه
میدانند که با این کتاب میلیونها پوند سود خواهند کرد، از چاپ و انتشار
کتابش خودداری خواهند کرد و محترمانه به او خواهند گفت: «ببخشید ما برای
انتشار کتاب شما ناشر مناسبی نیستیم!» که یعنی «ما ادبیات منتشر میکنیم؛
نه سرگرمیات!» که یعنی «ما کتاب چاپ میکنیم که مقدس است و آیینهای است
در برابر اندیشهها و احساسهای انسان در تجربهی زندگی!» به عبارت دیگر،
نوشتن و نشر دادن شبه کتابی که انسان را تا مرتبهی خور و خواب و خشم و
شهوت پایین بیاورد و از او همبازیای برای میمونها بسازد، از
هرویینفروشی به مراتب بدتر است؛ چون شبه کتاب میتواند نسل جوان جامعه را
که امید آیندهی هر ملتی است، از حقیقتجویی و آرمانخواهی دور کند، از
اندیشه در چونی و چرایی وضعیت اجتماعی باز دارد، به رویهی «باری به هر
جهت» گذراندن زندگی و تن دادن به خفت برای کسب لذتهای جسمانی عادت بدهد و
در درازمدت جامعه را در مسیر تباهی ارزشهای انسانی بیاندازد، و این
اعتیادی است که میتواند پنهانی ذهن و روح اکثریت جوانان جامعه را دگرگون
کند و جهانبینی آنها را از نور معرفت خالی کند؛ اعتیادی است که پی بردن
به وجود و ماهیت آن دشوار است و ترک آن از ترک هرویین دشوارتر.
وقتی که در جامعهای نودوپنجدرصدیها صاحب قدرت و ارزشگذاران و
معیارسازان جامعهای بشوند، دیگر نمیخواهند و نمیگذارند که جایی برای
پنجدرصدیها بماند. «محمود کیانوش» باشی، شعرت آیینهی درنگها و
دریافتهای انسان تاریخی از زندگی و هستی باشد، در مایه و پایهی
بزرگترین شاعران جهان در نیمهی دوم قرن نوزدهم و نیمهی اول قرن بیستم،
و در نقد ادبی پیرو اصولی باشی که بزرگترین منتقدان جهان، پیش از
«شارلاتانیسم شبه علمی پستمدرنیستی»، در پیش نظر داشتند، و بیایی بنشینی،
چندین و چند سال از عمرت را صرف کارهایی بکنی که برای دقیقنگری و
درستبینی نسل جوان جامعهات ضرورت مسلم دارد، و بخواهی پردهی افسوننگار
«معروفپرستی» را از صورت واقعی قهرمانشدگان برداری و سیمای حقیقی آنها
را پیش چشم جوانان بگذاری تا در این سیما آنچه را که «حسن» است، بستایند
و آنچه را که «عیب» است، عیب بدانند و چشم ذهن و روحشان از «هالهی
تقدس» بر گرد «چهرهی درخشان معروفیت»، از بینایی نیافتد و مفهوم نقد و
معیارهای آنرا بشناسند، و با این هدف، کتاب «زن و عشق در دنیای صادق
هدایت و نقدی تطبیقی و تحلیلی بر بوف کور» را بنویسی و سه سال در انتظار
اجازهی انتشار بماند و ناشر گفته باشد که برای صدور اجازهی انتشار از
نویسنده خواستهاند که «فصل آخر کتاب اصلاح اساسی شود» و تو که نویسندهی
کتابی، بدانی که فصل آخر، چنانکه نوشتهای، نتیجهی بررسیهای تو از
موضوع کتاب باشد، و ندانی که منظور از «اصلاح اساسی» چیست و از انتشار این
کتاب در وطن خود نومید شوی و آنرا به ناشری در آمریکا بسپاری و افسوس
بخوری که خوانندههای واقعی کتاب در وطن تو از وجود آن بیخبر مانده
باشند، و باز با همان هدف کتابی با عنوان «رمزها و رازهای نیما یوشیج» در
پانصد و هفتاد صفحه نوشته باشی و در این دفتر از «نیما یوشیج و شعر کلاسیک
فارسی» سخن گفته باشی، و نیز کتابی با عنوان «شعر، زبان کودکی انسان» در
چهارصد صفحه نوشته باشی و در آن سیر پیدایی و تحول شعر را از عهد
انسانهای اولیه تا امروز نشان داده باشی و خواسته باشی که اهل شعر بدانند
که در ابتدا شعر بود، و شعر مذهب را زایید، و مذهب فلسفه را زایید، و
فلسفه علم را زایید، و این دو کتاب را برای چند ناشر به ایران فرستاده
باشی و به تو در مورد کتاب «رمزها و رازهای نیما یوشیج» گفته باشند: «کتاب
باارزشی است؛ اما دربارهی نیما یوشیج کتابهای زیادی در بازار هست!» و تو
که این کتاب را در برابر بسیاری از آن «ستایشنامهها» نوشتهای، از این
حرف «کاسبکارانه» آتش گرفته باشی، و در مورد کتاب «شعر، زبان کودکی انسان»
گفته باشند: «کتاب باارزشی است؛ ولی متأسفانه در ایران خریدار ندارد!»،
ناگهان احساس میکنی که در چنگ کابوسی سنگین و سیاه گرفتاری؛ زیرا که در
افق این کابوس میبینی با آتش نوشتهاند: «در ایران آن پنجدرصدیها هم به
نودوپنجدرصدیها پیوستهاند و در نتیجه برای کتابهای تو که شاعر و
نویسنده و منتقد پنجدرصدیهای گذشته بودهای، دیگر خریداری نمانده است!»،
و در این کابوس و با این کابوس است که حالا نشستهای و این «دردنامه» را
مینویسی!
ادامه در دنباله ...
«... .. وختی که آقاهه، خونه نبود پسره می اومد. یه وختام می شد که با هم رفتن بیرون. کلفتا می گفتن آقا خبر داره، اما به رو خودش نمیاره. اما من می دیدم هر وخت آقا می اومد خونه اول کاری که می کرد دس خانومو ماچ می کرد.»
این قطعه از داستان کوتاه «زیر چراغ قرمز» نقل شده و در آن یکی از نا م آوران داستان معاصر، صادق چوبک، در گفت وگو املای شکسته را به کار بسته است. همان طور که خواندید، در ارائه آن تا حدی مثل گفت وگوی داستان های دیگر این نویسنده، افراط شده است؛ نویسنده یی که در اغلب آثارش ضابطه های مکتب ناتورالیستی دیده می شود و سعی می کند شخصیت هایش با همان ویژگی کلامی حرف بزنند که در زندگی روزمره شان صحبت می کنند.
من هرچه از عمر داستان نویسی ام می گذرد، به این مساله بیشتر تمایل پیدا می کنم که در داستان هایم کمتر کلمه ها را بشکنم، حتی در گفت وگوها، گرچه جز یکی دو مورد استثنایی در نوشته هایم، هیچ وقت با املای شکسته کل داستان را ننوشتم و در گفت وگوها هم سعی کرده ام حد تعادل را رعایت کنم. اما دلیل من به نشکستن املای کلمه ها بیشتر از این جهت است که عام بودن و قابل فهم بودن داستان را بیشتر کنم. به بیانی دیگر درست است که با املای شکسته نوشتن به شخصیت داستان «صدا» می دهد و شیوه نگارش و لحن آن را صمیمی می کند و به زبان داستان حس می دهد، اما محدودیت هایی را به وجود می آورد که حسن و صمیمیت آن را به عیب و اشکال تبدیل می کند، مگر آنکه ضرورتی ایجاب کند.
خصوصیت های مثبتی که برای املای شکسته آورده ام، باعث شده بعضی از نویسنده های جوان را به سوی خود بکشاند و اغلب دیده ام آنها در کارهای نخستین خود نه تنها در گفت وگوها بلکه در نوشتن کل داستان از املای شکسته استفاده کرده اند.
در اینجا به این نکته اشاره کنم که نثر محاوره یا گفتاری که مردم کوچه و بازار در تداول به کار می برند و کلمه ها در آن شکسته می شوند در نوشتن داستان می تواند شکسته بیاید یا نشکسته. به بیانی دیگر وقتی از نثر گفتاری صحبت می کنیم منظور تنها خصوصیت املای شکسته آن نیست، بلکه نثر می تواند به صورت نشکسته هم بیاید. مثلاً این قطعه که خصوصیت نثر گفتاری را دارد در همان داستان «زیر چراغ قرمز» نقل شده است، بی آنکه نویسنده املای آن را شکسته باشد.
«آفاق همان طور که به پهلو رو به دیوار زیر کرسی خوابیده بود و دست هایش را جفت هم زیر صورتش گذاشته بود و زل زل به عکس آدمکی که برابر چشمش روی گچ دیوار کنده شده بود، نگاه کرد. به نظرش رسید که این عکس را قبلاً زیاد دیده بود اما تردید داشت که خودش آن را کنده یا یکی از مشتری های قدیمی خانه. ولی چیزی که بود هق وهق گریه جیران که در آن طرف کرسی خوابیده بود او را آزار می داد و هر آن فکرش را می برید.»2
وقتی با املای شکسته می نویسیم صمیمیت و لحن و صدا در روایت داستان بازتاب می یابد و خواننده را تحت تاثیر قرار می دهد اما عام بودن و هم فهمی را که هدف غایی هر نوشته است، از آن می گیرد زیرا شکستن املای کلمه ها در هر لهجه زبان فارسی متفاوت است. اگر در زبان تداول تهرانی کلمه «می توانی» در گفت وگو «می تونی» می شود، در لهجه کرمانشاهی به «می تانی» تبدیل می شود و در لهجه های بلوچی و اصفهانی و... جور دیگری شکسته می شود و برای خواننده های دیگر شهرها و ولایات اغلب فهم و درک نوشته را سخت می کند و خواندن آن را دشوار، و نحوه نوشتن مانع بدفهمی می شود اما اگر کلمه ها را نشکنیم دست کم فقط گفت وگوها را در حد تعادل بشکنیم، فهم داستان را راحت تر و بهتر کرده ایم چون مردم شهرها و ولایات ایران در مدرسه با املای نشکسته آشنا شده اند و داستانی که به این نحو نوشته شود، ایجاد اشکالی در فهم آن نمی کند و نوشته مفهوم و احساس خود را درست انتقال می دهد.
دیده ام بعضی از داستان نویس های جوان زبان گفتاری شهر و ولایت خود را با همه ویژگی های آنها در نوشته هایشان به کار می گیرند و فهم و درک داستان های آنها جنبه خاص پیدا می کند و عام بودنش فدای صمیمی بودن آن می شود. این نوع نوشته ها مرگ خود را پیشاپیش با خود همراه می آورد و خواننده های آن فقط محدود به اهالی همان شهرها و ولایات می شود که زبان گفتاری آنها در داستان ها به کار رفته است.
کلمه ها و اصطلاح های محلی و بومی که برابر آنها در زبان متداول فارسی وجود دارد نیز همین وضعیت را به وجود می آورد، یعنی به کار بردن آنها در داستان برای آنهایی که با این کلمه ها و اصطلاح ها آشنا هستند، شیرین و پرحلاوت است، اما برای دیگران گنگ و نامفهوم.
شکستن املای کلمه ها در ایران هنوز قاعده و قانونی پیدا نکرده است. در
کشورهای دیگر از جمله در زبان انگلیسی، املای شکسته و مخفف آوردن کلمه ها
اغلب طبق ضابطه یی صورت می گیرد. در ایران هر نویسنده یی به دلخواه خود
بعضی از کلمه ها را می شکند و بعضی ها را نه. گاهی در متن خودش هم یکسانی
شکستن کلمه ها را رعایت نمی کند. از این رو بلبشویی در نثر به وجود آمد .
از دیرباز تاریخ بشر، شعر به عنوان مهم ترین هنر و ارجمندترین رویکردهای هنری، جایگاهی عزیز و ارجمند را در ذهن، دل و اجتماع انسانی، به خود اختصاص داده است و به همین دلیل، نقش های بسیاری را در تاریخ مناسبات انسانی به عهده گرفته است: روایت دریافت های آنی و ناب بشر از هستی، تقریر دیدگاه های حکمی، فلسفی، سیاسی، اجتماعی و حتی علمی، انتقال مواریث فرهنگی و عقیدتی و حفظ شاکله فرهنگ ها در مواجهه با هجوم های سیاسی و فرهنگی و تمدنی و ...
هنرمندان این رشته هنر، همواره دقت داشته اند که از امکانات علمی و ذوقی ای که روزگارشان در اختیار آنها می گذاشته، در شعرشان نهایت بهره برداری را انجام دهند تا هم شعرشان از غنای بیشتری برخوردار شود و هم حوزه گسترش شعرشان، آن امکانات و مفاهیم ویژه را نیز در برگیرد.
این روال تا سده ای پیش، همچنان ادامه داشته و شعر به علت ویژگی های فراوان، همواره به عنوان برترین رسانه هنری، به ایفای نقش های متعدد می پرداخته است. اما با گسترش امکانات ارتباطی صوتی و تصویری و ظهور سینما و تلویزیون، تلاش عمده ای صورت گرفته تا شعر و هنرهای کلامی را از کرسی رسانه غالب بودن، به زیر کشند و اهمال و کم توجهی شاعران نیز به کمک آن تلاش ها آمده تا جایی که امروزه، برای شعر تصور وجه رسانگی، تا حدود فراوانی توام با تردید و ناباوری است در حالی که به راستی این تردید، نادرست است و شعر هنوز می تواند به عنوان برترین رسانه و مقتدرترین آن، به ایفای نقش قدرتمند خود در پاسخ گویی به نیازهای معرفتی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، عاطفی، علمی و فرهنگی انسان امروز بپردازد و همچنان به عنوان هنر پیشرو، به هدایت عمومی ذوق بشری به سوی تعالی و رشد بپردازد.
رسیدن به چنین جایگاهی از جاده ای می گذرد که گذشتگان ارجمند و باوقار شعر از آن راه می رفته اند یعنی استفاده از امکاناتی که علم روزگار ما در اختیار شعر ما می گذرد. تا قبل از ظهور سینما و تلویزیون، این امکانات، محدود به امکان قرائت شفاهی یا امکان نوشتن (بر پوست، بر کاغذ یا ...) بوده است و آنان از هر دو مورد امکانات، بهترین بهره برداری ها را به عمل می آورده اند. هم کسانی را به عنوان "راوی" برای خواندن و نشر شعرشان در اجتماع، معرفی کرده بوده اند و هم با نوشتن اشعارشان، امکان انتشار آن را به اقصی نقاط دنیای روزگارشان فراهم کرده بوده اند.
ظهور سینما و تلویزیون برای شعر می توانست موقعیت فرخنده ای باشد که امکان گسترش آن را بیشتر فراهم آورد اما این مهم، در راستای تعاملی اتفاق می افتاد که شاعران می توانستند با این دو رسانه برقرار کنند. اجرای شفاهی یا ثبت نوشتاری شعر با حریف قدری مواجه شده بود که به راحتی رام شاعران نمی شد به ویژه که طی دوران چند سده (بیش از یک هزاره) شاعران، شعر را با کلمه و تالیف واحدهای کلامی، می شناختند و هیچ گاه به این صرافت نیفتادند که برای حفظ جایگاه ارجمند شعر، ناگزیرند از بسنده کردن به کلمات به عنوان سازه های شعرشان، خودداری کنند و به سمت استفاده از زبانی جامع، بروند که گذشته از کلمه و ترکیبات آن، بتواند از واحدهای گوناگون آوایی و تصویری (ثابت یا متحرک) دیگر نیز در راستای ایجاد شعر بهره ببرد. بنابراین شعر آنان از امکانات علمی روزگار، بهره ساختاری نبرد و خود را از صنعت محدود به فضای کوچک کاغذ کرد و در همان زبانی که نمی توانست از کاغذ بیرون برود زندانی ماند و زندانی نتوانست از جایگاه شعر در برابر آنهایی که آزاد بودند دفاع کند و امروزه، شعر، هنری است که عیال هنرمندان است و شاعران ناگزیرند با آموختن هنرها و کسب های دیگر، هزینه های این عیال متوقع را نیز بپردازند و در عسرت بی مخاطبی، بنا لند و گمان کنند که شعر، دیگر مخاطب ندارد.
البته که این گونه نیست. این قلم علت بی مخاطبی آن شعرها را در تعلق آنان به عصر کاغذ و محدودیت های آن می داند و مقصر بحران مخاطب را نیز شاعران تنبل.
شاعران گذشته، از سوی بزرگان علمی روزگارشان، نقد داشته اند و پاسخگو بوده اند که می توانسته اند جایگاهی ارجمند داشته باشند. هم علوم نقلی (کلام، حدیث، قرآن و تفسیر) و هم علوم عقلی (فلسفه، ریاضیات، هندسه، منطق، نجوم، طب و ...) زمان شان را می دانسته اند و در آن رشته ها مرجع بوده اند اما شاعران تنبل امروزی، یا هیچ کدام از آن علوم (علوم روزگار خودمان) را نمی دانند یا از به کارگیری آن در شعرشان عاجزند و بهانه می آورند که شعر نیاز به این ها ندارد و به کارگیری آن موارد، فهم شعر را برای مخاطبان، دشوار می کند. مگر به کارگیری دانش ها در شعر گذشتگان، فهم شعرشان را دشوار نمی کرد؟ و با این حال آنها در وفور مخاطب و احترام اجتماعی، سیاسی و دینی می زیستند.
محدودیت کاغذی روزگار آنان، مجبورشان می کرد که از دانش های دیگر در حیطه کلام (که تنها حیطه ممکن آن روزگار بود) استفاده کنند اما امروزه آن محدودیت جای خود را به وسعتی داده است که می تواند فضایی بسیار گسترده را با امکانات تصویری، آوایی و رایانه ای در اختیار انتقال هنر به مخاطب شعر روزگار ما قرار دهد.
از سوی دیگر امکان عرضه چنین شعری به مخاطب نیز بسیار فراهم تر و آسان تر از شعرهای مکتوب و کاغذی است. این شعرها را می توان در تلویزیون، رایانه، سینما و ... به مخاطبان عرضه کرد و در قبال عرضه کالا، از آنان پول گرفت. کاری که همه مردم در قبال عرضه خدمات شان به دیگران انجام می دهند.
ما می پرسیم چرا کسی که فکر سینمایی دارد (فیلمنامه نویس) حق داشته باشد از انواع امکاناتی که علوم مختلف در اختیار بشر امروز گذاشته اند، در راستای اجرای فکرهایش استفاده کند و افراد متخصص رشته های دیگر را در این راستا به کار گیرد اما کسی که فکر شعر دارد (شعرنامه نویس) از این امکانات محروم باشد؟
شاعران حق دارند با همه امکانات این روزگار، شعرشان را به وجود بیاورند و عرضه کنند اما چیزی که مهم است این است که مخاطبان پس از دیدن نمایش شعر، احساس شعر دیدن، داشته باشند نه یک سریال تلویزیونی فعلی یا فیلم سینمایی یا حتی تماشای مسابقه ورزشی.
بنابراین ما بسیاری از فیلم هایی را که در تاریخ سینما تولید شده اند شعر می دانیم و معتقدیم چون جایگاه امروزی شعر تعریف نشده بوده آن را فیلم دانسته اند ...
