تبلیغات
بزرگ‌تر‌ین پایگاه ادبی - مطالب حکایت
 
امكانات
دانلود , دانلود فیلم , دانلود فیلم تبلیغاتی , دانلود كلیپ احمدی نژاد , كلیپ موسوی , بزرگترین سایت دانلود
							, دانلود برتر , فیلم و كلیپ داغ , كلیپ ادبی , مطالب داغ ادبی , عضویت در خبرنامه , عضویت در بزرگترین سایت ,
							www.Adabiiat.com , سبحان عباسپور , سبحان عباس پور جست و جو در سایت , كد جستجو , كد جست و جو , لینك جستجو , لینك مستقیم , لینك غیر مستقیم , لینك فیلم ,
							كد فید , كد فید برنر , جست و جو در مطالب سایت , موتور جست و جو , بزرگترین موتور جست و جو ,
							www.Adabiiat.com , سبحان عباس پور , سبحان عباسپور , معرفی به 150 موتور جست و جو , ثبت آدرس در موتور جستجو فال , فال حافظ , تفأل , تفأل زدن , تفأل به حافظ , تفأل اینترنتی , فال امروز , فال روز , تاریخ فال گیری , رمل , رمالی , جادو , سحر , سبحان عباس پور , www.Adabiiat.com
سبحان عباسپور , سبحان عباس پور , www.Adabiiat.com , اتم , بمب اتم , انرژی هسته ای , Iran Nuclear Program , 
							بمب اتم , ساخت بمب اتم , ساخت بمب دستی , اتم مطالب سایت , مطالب اتمی , مقالات هسته ای 	RSS , Feed RSS , Post Feed , Posts Feed , Post Feeds , Blog Feed , Site Feed , Sobhan Abbaspour , www.Adabiiat.com , Feed Burner , Farsi Feed , Feed reader , Feed Reader Code , Google Reader Subscription , Adabiiat.com Feed , آر اس اس , آر اس اس مطالب سایت , نمایش آر اس اس , كد نمایش آر اس اس , كد فید خوان مطالب ارسال به یاهو , ارسال به یاهو مسنجر و و , ارسال مطالب داغ , مطالب داغ اینترنت , گلچین مطالب داغ , یاهو مسنجر , دانلود یاهو مسنجر , ورژن جدید یاهو , چت‌ آنلاین , چت روم فارسی , بزرگترین چت روم فارسی , ارسال مطالب داغ ادبیات , www.Adabiiat.com , مطالب داغ سبحان عباس پور

اندازه قلم :
افزایش | كاهش

اسلاید دبیران

تصویر قبلی |

 تصویر بعدی

اشعار شاعران
در این قسمت بر اساس علاقه‌ی خود نام شاعری را انتخاب كنید تا به اشعار شاعر مورد نظر دسترسی پیدا كنید .
 

برندگان مسابقات
جایزه , مسابقه , مسابقه ادبی , مسابقه وبلاگنویسی , شركت در مسابقه , هر ایرانی یك ستاد , هر ایرانی یك جایزه , جوایز ارزنده , جوایز داغ ,  جوایز ارزشمند , جوایز نفیس , شركت در مسابقه , بزرگترین مسابقه , به روز ترین , بهترین , بزرگترین , ترین ها , مسابقات , مسابقه اینترنتی , مسابقه آنلاین , مسابقه سایت , دریافت آنلاین
آقای مهرزاد ( 15 امتیاز )
آقا مهدی ( 10 امیتاز )
آقای شاه بیك ( 10 امتیاز )
ستاره خانم ( 5 امتیاز )
آقای نوری ( 5 امتیاز )
آقای رضایی  ( 5 امتیاز )
آقا پویان  ( 10 امتیاز )
آقای بایگان  ( 5 امتیاز )
(به روزشده : 23 فروردین)
* هر پاسخ درست = 5 امتیاز
* حد نصاب جایزه = 30 امتیاز
گزارش سایت
الف) شناسنامه
تأسیس : 1فروردین 1388
هدف تأسیس : گسترش رونق ادبیات در فضای مجازی
سال 88 : سال آغاز
سال 89 : سال شكوفایی
بازتاب های بیرونی :
بیا تو بندر ، آفتابگردون
حامی مالی : دبیرستان نمونه فرهنگ
ب) آمار و ارقام
تعداد دامین : 1 عدد
Adabiiat.com
تعداد نویسنده : 2 نفر
سبحان عباس پور
پوریا سرهنگ پور
دفعات تعویض قالب : 5 بار
اردیبهشت ، مرداد ، مهر ، آذر و اسفند 88
تعداد تبلیغات پذیرش شده :
2 عدد
mihanpatogh.com
gorganet.org

مورد دان شدن سایت :
1 مرتبه / آبان 88
مورد هك شدن دامین :
1 مرتبه / بهمن 88
تعداد نظرسنجی ها سایت : 12 عدد
پ ) بازدیدها
امروز:
دیروز :

این ماه :

ماه قبل :

http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی , حکایت ,

نقشه ای برای کاشف!




بعد ازاینکه آقای کریستف کلمب با هزار زور و زحمت و جان کندن،توانست آمریکا را کشف کند و به اسپانیا برگشت، بزرگان اسپانیا به او حسادت کردند و گفتند:« چه خبرتان است که دائماً ورد زبانتان کریستف کلمب است؟ مگر کشف کردن آمریکا هم کاری دارد؟ ما خودمان هم می توانستیم این کار را بکنیم،فقط حالش را نداشتیم! می خواهید همین حالابرویم و صد بار آمریکا را کشف کنیم و برگردیم؟»
بعد آن ها تصمیم گرفتند کریستف را به مجلسی دعوت کنند و حسابی حال او را بگیرند.
وقتی که همه،برسرمیزغذا حاضرشدند،یکی از بزرگان اسپانیا که حدوداً 150 کیلو بود!به او گفت:« تو خیال می کنی، خیلی هنرکرده ای که قاره ای به این گندگی را کشف کرده ای؟ مرده شور آن کشف کردنت را ببرند!»
کریستف از این حرف خیلی ناراحت شد،اما به روی خودش نیاورد،او یک تخم مرغ آب پز شده را از روی میز برداشت و رو به حاضران کرد و گفت:« ای بزرگان! آیا در میان شما شخصی وجود دارد که بتواند این تخم مرغ را به صورت عمودی روی میزبگذارد که بایستد؟»
بزرگان مجلس،یکی یکی تخم مرغ را گرفتند و سعی کردند به این کارعمل نمایند! اما نشد که نشد!
سرانجام کریستف، تخم مرغ را گرفت و یک مقداری از سر آن را شکست و بعد آن را راحت روی میز قرار داد!
بزرگان داد و هوار کردند که ،اینکه کاری ندارد! ما هم می توانستیم این کاررا بکنیم!
کریستف گفت:«ای شیطون بلاها! پس چرا این کار را نکردید؟»
و بعد ادامه داد:« کشف آمریکا هم همینطوراست. من می گویم فکرکشف آمریکا فقط به ذهن من رسید که آن را انجام دادم!»
بزرگان هم درمقابل حرف او ساکت ماندند و تخم مرغ را پوست کندند و خوردند.


[715] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
تاریخ مطلب , آیكون تاریخ مطلب , History Icon در تاریخ 1388/11/15 و زمان مطلب , زمان ارسال مطلب , آیكون زمان مطلب , Time Icon در ساعت 16:51 آیكون نظر , آیكون كامنت , آیكون نظرسنجی , Survey Icon , Comment Icon نظر دهید ()

http://www.ciooc.com/share/Balatarin.gif http://www.ciooc.com/share/digg.gif http://www.ciooc.com/share/technorati.gif http://www.ciooc.com/share/facebook.png http://www.ciooc.com/share/blogger.gif http://www.ciooc.com/share/cloob.gif http://www.ciooc.com/share/myspace.gif http://www.ciooc.com/share/friendfeed.gif http://www.ciooc.com/share/delicious.png http://www.ciooc.com/share/donbaleh.jpg http://www.ciooc.com/share/mohandes.png http://www.ciooc.com/share/google.gif http://www.ciooc.com/share/YahooMessenger.gif

http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی , حکایت , سعدی , نثر ادبی ,


یکی از پسران هارون‌الرشید پیش پدر آمد خشم‌آلود ، که سرهنگ‌زاده مرا دشنام مادر داد . هارون ارکان دولت را گفت : جزای چنین کس چه باشد؟ یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی . هارون گفت : ای پسر ! کرم آنست که عفو کنی و گر توانی تو نیزش دشنام مادر ده . نه چندان‌که انتقام از حد گذرد ، آن گاه ظلم از طرف ما باشد و دعوی از قِبل خصم .

   نه مرد است آن به  نزدیک  خردمند    که با پیل دمان پیکار جوید
          بلی مرد آن کس است از روی تحقیق         که چون خشم آیدش باطل نگوید




كلید واژگان كلید واژه : سعدی , حکایت , نثر فنی ,
[731] پست شده توسط « پوریا » 
تاریخ مطلب , آیكون تاریخ مطلب , History Icon در تاریخ 1388/11/15 و زمان مطلب , زمان ارسال مطلب , آیكون زمان مطلب , Time Icon در ساعت 16:00 آیكون نظر , آیكون كامنت , آیكون نظرسنجی , Survey Icon , Comment Icon نظر دهید ()

http://www.ciooc.com/share/Balatarin.gif http://www.ciooc.com/share/digg.gif http://www.ciooc.com/share/technorati.gif http://www.ciooc.com/share/facebook.png http://www.ciooc.com/share/blogger.gif http://www.ciooc.com/share/cloob.gif http://www.ciooc.com/share/myspace.gif http://www.ciooc.com/share/friendfeed.gif http://www.ciooc.com/share/delicious.png http://www.ciooc.com/share/donbaleh.jpg http://www.ciooc.com/share/mohandes.png http://www.ciooc.com/share/google.gif http://www.ciooc.com/share/YahooMessenger.gif

http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی , حکایت , نثر ادبی , سعدی ,


یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست ، که روز و شب خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان . ذوالنون بگریست و گفت : اگر من خدای عزوجل را چنین پرستیدمی که تو سلطان را ، از جمله صدیقان بودمی .

گر نه امید و بیم راحت و رنج    پای  درویش بر  فلک   بودی
ور  وزیر  از  خدای بترسیدی    همچنان کز مَلِک ، مَلَک بودی



كلید واژگان كلید واژه : سعدی , حکایت , نثر فنی ,
[730] پست شده توسط « پوریا » 
تاریخ مطلب , آیكون تاریخ مطلب , History Icon در تاریخ 1388/11/14 و زمان مطلب , زمان ارسال مطلب , آیكون زمان مطلب , Time Icon در ساعت 12:00 آیكون نظر , آیكون كامنت , آیكون نظرسنجی , Survey Icon , Comment Icon نظر دهید ()

http://www.ciooc.com/share/Balatarin.gif http://www.ciooc.com/share/digg.gif http://www.ciooc.com/share/technorati.gif http://www.ciooc.com/share/facebook.png http://www.ciooc.com/share/blogger.gif http://www.ciooc.com/share/cloob.gif http://www.ciooc.com/share/myspace.gif http://www.ciooc.com/share/friendfeed.gif http://www.ciooc.com/share/delicious.png http://www.ciooc.com/share/donbaleh.jpg http://www.ciooc.com/share/mohandes.png http://www.ciooc.com/share/google.gif http://www.ciooc.com/share/YahooMessenger.gif

http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی , حکایت , سعدی , نثر ادبی ,


با طایفه ی بزرگان به کشتی در نشسته بودم ؛ زورقی در پی ما غرق شد . دو برادر به گردابی درافتادند . یکی از بزرگان گفت ملاح را ، که بگیر این هر دو آن را که بهر یک پنجاه دینارت دهم . ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگری هلاک شد . گفتم بقیت عمرش نمانده بود از این سبب در گرفتن او تاخیر کرد و در آن‌دگر تعجیل . ملاح بخندید و گفت آن چه تو گفتی یقین است ، دگر میل خاطر برهانیدن این بیش تر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم و مرا بر شتری نشانده و زدست آن‌دگر تازیانه‌ای خورده‌ام در طفلی . گفتم صدق الله « من عمل صالحا فلنفسه و من اسا فعلیها . »



كلید واژگان كلید واژه : حکایت , سعدی , نثر فنی ,
[729] پست شده توسط « پوریا » 
تاریخ مطلب , آیكون تاریخ مطلب , History Icon در تاریخ 1388/11/13 و زمان مطلب , زمان ارسال مطلب , آیكون زمان مطلب , Time Icon در ساعت 11:00 آیكون نظر , آیكون كامنت , آیكون نظرسنجی , Survey Icon , Comment Icon نظر دهید ()

http://www.ciooc.com/share/Balatarin.gif http://www.ciooc.com/share/digg.gif http://www.ciooc.com/share/technorati.gif http://www.ciooc.com/share/facebook.png http://www.ciooc.com/share/blogger.gif http://www.ciooc.com/share/cloob.gif http://www.ciooc.com/share/myspace.gif http://www.ciooc.com/share/friendfeed.gif http://www.ciooc.com/share/delicious.png http://www.ciooc.com/share/donbaleh.jpg http://www.ciooc.com/share/mohandes.png http://www.ciooc.com/share/google.gif http://www.ciooc.com/share/YahooMessenger.gif

http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی , حکایت , سعدی , نثر ادبی ,


دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی . باری این توانگر گفت درویش را که چرا خذمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی . گفت : تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته‌اند :
 نان خود خوردن و نشستن ، به که کمر شمشیر زرین به خدمت بستن .
                              
                       به دست آهک تفته کردن خمیر                                                    به از دست بر  سینه  پیش  امیر

                    



كلید واژگان كلید واژه : سعدی , حکایت , نثر فنی ,
[728] پست شده توسط « پوریا » 
تاریخ مطلب , آیكون تاریخ مطلب , History Icon در تاریخ 1388/11/12 و زمان مطلب , زمان ارسال مطلب , آیكون زمان مطلب , Time Icon در ساعت 14:00 آیكون نظر , آیكون كامنت , آیكون نظرسنجی , Survey Icon , Comment Icon نظر دهید ()

http://www.ciooc.com/share/Balatarin.gif http://www.ciooc.com/share/digg.gif http://www.ciooc.com/share/technorati.gif http://www.ciooc.com/share/facebook.png http://www.ciooc.com/share/blogger.gif http://www.ciooc.com/share/cloob.gif http://www.ciooc.com/share/myspace.gif http://www.ciooc.com/share/friendfeed.gif http://www.ciooc.com/share/delicious.png http://www.ciooc.com/share/donbaleh.jpg http://www.ciooc.com/share/mohandes.png http://www.ciooc.com/share/google.gif http://www.ciooc.com/share/YahooMessenger.gif

http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی , طنز , حکایت ,

دو شغل متفاوت!        دو شغل متفاوت!


می گویند روزی آصف الدوله،- والی خراسان - به همراه تعدادی از غلامان خودش با کبر و غرور فراوان از یکی از کوچه های تنگ و باریک خراسان عبور می کردند.
در همین هنگام مردی تعدادی الاغ را پیش انداخته بود و از آن سوی کوچه با خستگی فراوان می آمد. او بدون توجه به آصف الدوله و همراهانش، الاغ هایش را هی می کرد تا زودتر از کوچه عبور کند و دنبال کار خودش برود.
غلام های والی خراسان که وضع را این طور دیدند فوراً جلو دویدند تا الاغ ها را کنار بزنند و راه را برای آصف الدوله باز کنند. مرد الاغ دار عصبانی شد و با نوکرهای آصف الدوله درگیر شد و صدای داد و قال آنها بلند شد.
آصف الدوله که وضع را چنین دید با صدای بلند و توهین آمیزی فریاد زد:
- آهای مردک الاغ دار! چرا راه مرا بسته ای؟ برو کنار، تو که یک الاغ دار بیشتر نیستی!
مرد، که از این حرف خیلی ناراحت شده بود بلافاصله جواب داد:
- من هم مثل شما حق دارم که از این کوچه عبور کنم. تنها تفاوت من با تو این است که من آدمی هستم که الاغ می رانم و تو الاغ هستی که آدم می رانی!
می گویند آصف الدوله با تمام عصبانیتی که داشت، از این حرف مرد خنده اش گرفت و دستور داد راه را برای او باز کنند.



كلید واژگان كلید واژه : حكایت , داستان , طنز , والی خراسان , آصف الدولة ,

مطالب مرتبط مطالب مرتبط : دهقان و خیار
مرد بذل کننده
بهلول و وزیر
اره‌ی بی دندان
بهلول با دوست خود
پند سنگین بهلول
سوال هارون از بهلول درباره شراب

[711] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 

تاریخ مطلب , آیكون تاریخ مطلب , History Icon در تاریخ 1388/11/11 و زمان مطلب , زمان ارسال مطلب , آیكون زمان مطلب , Time Icon در ساعت 14:39 آیكون نظر , آیكون كامنت , آیكون نظرسنجی , Survey Icon , Comment Icon نظر دهید ()

http://www.ciooc.com/share/Balatarin.gif http://www.ciooc.com/share/digg.gif http://www.ciooc.com/share/technorati.gif http://www.ciooc.com/share/facebook.png http://www.ciooc.com/share/blogger.gif http://www.ciooc.com/share/cloob.gif http://www.ciooc.com/share/myspace.gif http://www.ciooc.com/share/friendfeed.gif http://www.ciooc.com/share/delicious.png http://www.ciooc.com/share/donbaleh.jpg http://www.ciooc.com/share/mohandes.png http://www.ciooc.com/share/google.gif http://www.ciooc.com/share/YahooMessenger.gif

http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی , حکایت ,

http://nasrettinhocafikralari.files.wordpress.com/2008/04/nasrettin-hoca.jpg


دختر نصرالدین گریه‌كنان پیش او آمد و گفت: «شوهرم مرا كتك مفصلی زده.»

نصرالدین هم چوبی برداشت و او را چوبكاری كرد و گفت: «برو به شوهرت بگو، از این به بعد اگر دختر مرا زدی، من هم زنت را می‌زنم.» !!




كلید واژگان كلید واژه : ملانصرالدین , حكایات ملانصرالدین , حكایات شیرین فارسی , حكایات جالب ,

مطالب مرتبط مطالب مرتبط : داستان اره
دهقان و خیار
مرد بذل کننده
سوال هارون از بهلول درباره شراب

[738] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 

تاریخ مطلب , آیكون تاریخ مطلب , History Icon در تاریخ 1388/11/10 و زمان مطلب , زمان ارسال مطلب , آیكون زمان مطلب , Time Icon در ساعت 11:33 آیكون نظر , آیكون كامنت , آیكون نظرسنجی , Survey Icon , Comment Icon نظر دهید ()

http://www.ciooc.com/share/Balatarin.gif http://www.ciooc.com/share/digg.gif http://www.ciooc.com/share/technorati.gif http://www.ciooc.com/share/facebook.png http://www.ciooc.com/share/blogger.gif http://www.ciooc.com/share/cloob.gif http://www.ciooc.com/share/myspace.gif http://www.ciooc.com/share/friendfeed.gif http://www.ciooc.com/share/delicious.png http://www.ciooc.com/share/donbaleh.jpg http://www.ciooc.com/share/mohandes.png http://www.ciooc.com/share/google.gif http://www.ciooc.com/share/YahooMessenger.gif

http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی , حکایت ,

اره

یك روز دهاتی‌ها كاردی پیدا كردند و پیش نصرالدین آوردند و پرسیدند: ‌«این چیست؟»

نصرالدین گفت: «این اره است كه هنوز دندان در نیاورده!»




كلید واژگان كلید واژه : طنز , حكایت , داستان طنز , حكایت های ملانصرالدین ,
[732] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
تاریخ مطلب , آیكون تاریخ مطلب , History Icon در تاریخ 1388/11/7 و زمان مطلب , زمان ارسال مطلب , آیكون زمان مطلب , Time Icon در ساعت 22:51 آیكون نظر , آیكون كامنت , آیكون نظرسنجی , Survey Icon , Comment Icon نظر دهید ()

http://www.ciooc.com/share/Balatarin.gif http://www.ciooc.com/share/digg.gif http://www.ciooc.com/share/technorati.gif http://www.ciooc.com/share/facebook.png http://www.ciooc.com/share/blogger.gif http://www.ciooc.com/share/cloob.gif http://www.ciooc.com/share/myspace.gif http://www.ciooc.com/share/friendfeed.gif http://www.ciooc.com/share/delicious.png http://www.ciooc.com/share/donbaleh.jpg http://www.ciooc.com/share/mohandes.png http://www.ciooc.com/share/google.gif http://www.ciooc.com/share/YahooMessenger.gif

http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی , حکایت ,

خیار رویایی

روزی دهقانی به جالیز رفت که خیار بدزدد. پیش خودش گفت:« این گونی خیار را می‌برم و با پولی که برای آن می‌گیرم، یک مرغ می‌خرم. مرغ تخم می‌گذارد، روی آن‌ها می‌نشیند و یک مشت جوجه در می‌آید، به جوجه‌ها غذا می‌دهم تا بزرگ شوند، بعد آن‌ها را می‌فروشم و یک گوسفند می‌خرم، گوسفند را می‌پرورم تا بزرگ شود، او را با یک گوسفند جفت می‌کنم، او تعدادی بره می‌زاید و من آن‌ها را می‌فروشم. با پولی که از فروش آن‌ها می‌گیرم، یک مادیان می‌خرم، او کره می‌زاید، کره‌ها را غذا می‌دهم تا بزرگ شوند، بعد آن‌ها را می‌فروشم با پولی که برای آن‌ها می‌گیرم، یک خانه با یک باغ می‌خرم. در باغ خیار می‌کارم و نمی‌گذارم احدی آن‌ها را بدزدد. همیشه از آن‌جا نگهبانی می کنم. یک نگهبان قوی اجیر می‌کنم، و هر از گاهی از باغ بیرون می‌آیم و داد می‌زنم: « آهای تو، مواظب باش.»

دهقان چنان در خیالات خودش غرق شد که پاک فراموش کرد در باغ دیگری است و با بالاترین صدا فریاد می‌زد.

نگهبان صدایش را شنید و دوان‌دوان بیرون آمد، دهقان را گرفت و کتک مفصلی به او زد.




كلید واژگان كلید واژه : حكایت خیار , خیار و دهقان , حكایت دهقان ,
[706] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
تاریخ مطلب , آیكون تاریخ مطلب , History Icon در تاریخ 1388/11/6 و زمان مطلب , زمان ارسال مطلب , آیكون زمان مطلب , Time Icon در ساعت 09:38 آیكون نظر , آیكون كامنت , آیكون نظرسنجی , Survey Icon , Comment Icon نظر دهید ()

http://www.ciooc.com/share/Balatarin.gif http://www.ciooc.com/share/digg.gif http://www.ciooc.com/share/technorati.gif http://www.ciooc.com/share/facebook.png http://www.ciooc.com/share/blogger.gif http://www.ciooc.com/share/cloob.gif http://www.ciooc.com/share/myspace.gif http://www.ciooc.com/share/friendfeed.gif http://www.ciooc.com/share/delicious.png http://www.ciooc.com/share/donbaleh.jpg http://www.ciooc.com/share/mohandes.png http://www.ciooc.com/share/google.gif http://www.ciooc.com/share/YahooMessenger.gif

http://adabiiat.persiangig.com/Icons/1389/folder_full.png موضوعات مرتبط : ادبیات فارسی , حکایت ,

مرد بذل کننده

روزی حاتم طایی در صحرا عبور می کرد ، درویشی راه بر حاتم گرفت و از او ده هزار دینار کمک مالی بلاعوض خواست . حاتم گفت : ده هزار دینار بسیار خواستی ، درویش گفت : یک دینار بده. حاتم گفت : آن زیاده طلبی چه بود ؟ و این کم خواستن از چه سبب است . درویش گفت : از شخصی چون تو کمتر از ده هزار دینار نباید درخواست کرد و به چون تویی کمتر از این مبلغ نمی توان بخشید !! حاتم دستور داد: ده هزار دینار درخواستی درویش را به او پرداخت کردند.

داستان جود و سخاوت حاتم به اینجا ختم نمی شود ، او در زمان حیات که بخشنده بود هیچ ، نوشته اند که بعد از حیات نیز دست از جود و جوانمردی برنداشت . آورده اند که جمعی از بنی امیه شبی را در کنار قبر حاتم به صبح رساندند ، یکی از آن جماعت که " ابی الخیر" نام داشت ، چند بار به سر قبر حاتم رفت و گفت : ما را امشب میهمان کن که به تو وارد شده ایم!!

همراهان ، " ابی الخیر" را چند بار از این کار منع کردند ، سحر چون اراده رفتن کردند " ابی الخیر" گفت : دیشب خواب دیدم که حاتم از گور بیرون آمده و شتر مرا پی کرده است ، چون نزدیک شتر رفتند ، شتر قادر به حرکت نبود ، پس آن را کشته و خوردند. چون گذر آنها بر قبیله" طی" افتاد پسر حاتم را دیدند که شتری را گرفته ، می آورد و می گوید :" ابی الخیر" کیست؟ پسر حاتم آن شتر را به " ابی الخیر" تسلیم کرد و گفت : پدرم دیشب در خواب به من گفت: من شتر " ابی الخیر" را جهت او و همراهانش بکشتم .عوض آن بده.




كلید واژگان كلید واژه : حكایت حاتم طایی , حاتم طایی ,
[705] پست شده توسط « سبحان عباس پور » 
تاریخ مطلب , آیكون تاریخ مطلب , History Icon در تاریخ 1388/11/2 و زمان مطلب , زمان ارسال مطلب , آیكون زمان مطلب , Time Icon در ساعت 18:27 آیكون نظر , آیكون كامنت , آیكون نظرسنجی , Survey Icon , Comment Icon نظر دهید ()

http://www.ciooc.com/share/Balatarin.gif http://www.ciooc.com/share/digg.gif http://www.ciooc.com/share/technorati.gif http://www.ciooc.com/share/facebook.png http://www.ciooc.com/share/blogger.gif http://www.ciooc.com/share/cloob.gif http://www.ciooc.com/share/myspace.gif http://www.ciooc.com/share/friendfeed.gif http://www.ciooc.com/share/delicious.png http://www.ciooc.com/share/donbaleh.jpg http://www.ciooc.com/share/mohandes.png http://www.ciooc.com/share/google.gif http://www.ciooc.com/share/YahooMessenger.gif
گزارش تصویری
آخرین عناوین مطالب
گوناگون از ادبیات
جلسات‌حافظ شناسی الهی‌قمشه‌ای:

    1 2 3 4


ضرب المثل دونی

عهد بوق
حقه بازی
چشم زخم
حاتم بخشی
کینه شتری
مسیحا نفس
صبر ایوب
خاک بر سر
پارتی بازی
حاشیه رفتن
آب زیر کاه
کلاه شرعی
کلاه گذاشتن
کن فیکون شد
مرغ تخم طلا
آش شله قلمکار
مدینه ی فاضله
شق القمر کردن
ماستمالی کردن
خیمه شب بازی
حمام زنانه شدن
خروس بی محل
حرف مفت زدن
دود چراغ خورده
گنج قارون داشتن
مرغ از قفس پرید
کلک كسی را کندن
كلاهش پشم ندارد
چند مرده حلاجی ؟
دری وری می گوید
بارگهش را آب برده
دست از کاری شستن
دست از کاری شستن
خان شوری را فهمید!
چوب توی آستین کردن
من نوکر بادنجان نیستم
حکیم باشی را دراز کنید
دو قورت و نیمش باقی !
کلاهش پس معرکه است
دروازه را می توان بست
جرجیس را انتخاب كردن!
دنبال نخود سیاه فرستادن
خر من از کرگی دم نداشت
حرف را به کرسی نشاندن
دست کسی در حنا گذاشتن!
زاغ سیاه كسی را چوب زدن
آب دو نفر به یك جوی نرفتن
بالاتر از سیاهی رنگی نیست
مثل كبك سر زیر برف كردن!
دروغ شاخدار ، شاخ در آوردن
به ترتیب الفبا :
الف تا ب (1)
ب (2)
پ ، ت‌ ، ج ، چ
 ح و خ
د
 
كلیه مطالب ، تصاویر و فایل های این پایگاه ادبی متعلق به « دبیرستان نمونه فرهنگ » می باشد . در صورت كپی برداری از مطالب عنوان « بزرگترین پایگاه ادبی » را درج فرمایید .
  CopyRight 2008-2010 ©
Email : SobhanMail@Ymail.com